چرا دانستن برای تغییر کافی نیست؟

درباره‌ی روان‌کاوی، ناآگاه و چیزهایی که در زندگی ما تکرار می‌شوند

«می‌دانم این کار به ضررم است، ولی باز انجامش می‌دهم.»

«نمی‌فهمم چرا هر بار زندگی‌ام به یک شکل به هم می‌ریزد.»

این جمله‌ها به تجربه‌ای آشنا اشاره دارند: اینکه چیزی را درباره‌ی خودمان می‌دانیم، از پیامدهایش هم باخبریم، اما این دانستن کمکی به تغییر آن نمی‌کند.

کسی ممکن است به‌خوبی توضیح دهد چرا رابطه‌ای برایش رنج‌آور است و بااین‌حال نتواند از آن بیرون بیاید. فرد دیگری بارها تصمیم می‌گیرد رفتاری را کنار بگذارد و هر بار، بعد از مدتی، به همان وضعیت برمی‌گردد. حتی ممکن است سال‌ها درباره‌ی علت یک مشکل فکر کرده باشیم و سرانجام به توضیحی برسیم که کاملا قانع‌کننده به نظر می‌رسد، اما در عمل چیزی تغییر نکند.

در چنین موقعیتی معمولا از خودمان می‌پرسیم چرا اراده‌ی کافی نداریم، چرا تصمیممان را جدی نمی‌گیریم یا چرا نمی‌توانیم کاری را که درست می‌دانیم انجام دهیم.

روان‌کاوی پرسش را از جای دیگری آغاز می‌کند: آیا ما همه‌ی آنچه را که بر رفتار، خواست‌ها و انتخاب‌هایمان اثر می‌گذارد، می‌شناسیم؟

ناآگاه؛ آنچه از خودمان نمی‌دانیم

فروید در جریان کار بالینی‌اش با بیمارانی روبه‌رو بود که نشانه‌هایشان را نمی‌شد تنها با خواست‌ها و تصمیم‌های آگاهانه‌ی آن‌ها توضیح داد. فراموشی‌ها، رویاها، لغزش‌های کلامی و نشانه‌های روانی، او را به این نتیجه رساندند که آگاهی فقط بخشی از زندگی روانی ما را دربرمی‌گیرد.

او برای توضیح آنچه بیرون از دسترس آگاهی عمل می‌کند، مفهوم ناآگاه را صورت‌بندی کرد.

البته ناآگاه فرویدی با هر چیزی که فعلا به یاد نمی‌آوریم یکسان نیست. ممکن است نام کسی را فراموش کرده باشیم و چند دقیقه بعد به یاد بیاوریم؛ اما در روان‌کاوی، ناآگاه به فرایندهایی اشاره دارد که منطق و سازوکارهای خاص خودشان را دارند. واپس‌رانی، تعارض و شیوه‌هایی که خواست‌های ناآگاهانه از طریق آن‌ها خود را نشان می‌دهند، بخشی از این بحث‌اند.

اهمیت کشف فروید در همین‌جاست: آنچه درباره‌ی خودمان می‌دانیم، همه‌ی آن چیزی نیست که در ما عمل می‌کند.

لکان بعدها در بازخوانی فروید، نسبت ناآگاه با زبان را برجسته کرد. او با این صورت‌بندی که «ناآگاه ساختاری شبیه به زبان دارد»، توجه را به شیوه‌ای جلب کرد که ناآگاه در گفتار، در رابطه‌ی میان واژه‌ها و در لغزش‌ها و تکرارهای زبانی ظاهر می‌شود.

برای مثال، ممکن است هنگام تعریف‌کردن یک اتفاق، کلمه‌ای را به‌جای کلمه‌ی دیگر به زبان بیاوریم. یا در چند موقعیت متفاوت، بی‌آنکه خودمان متوجه شده باشیم، از تعبیری یکسان استفاده کنیم. چنین اتفاق‌هایی به‌خودی‌خود معنای روان‌کاوانه‌ی مشخصی ندارند. اهمیتشان به گفتار، تداعی‌ها و تاریخچه‌ی همان فرد بستگی دارد.

روان‌کاو قرار نیست با دیدن یک لغزش کلامی، معنای پنهان آن را حدس بزند. مساله این است که خود فرد درباره‌ی آنچه گفته، چه تداعی‌هایی پیدا می‌کند و این تداعی‌ها چه چیزی را در جریان کار آشکار می‌کنند.

نشانه و راه‌حلی که برایمان دردناک شده است

وقتی کسی با اضطراب، وسواس، دشواری‌های رابطه‌ای یا نشانه‌ی دیگری به درمان مراجعه می‌کند، معمولا می‌خواهد از آن خلاص شود. این خواست کاملا قابل‌فهم است. نشانه‌ها می‌توانند زندگی روزمره، روابط، کار و امکان لذت‌بردن از زندگی را مختل کنند.

اما فروید در بررسی نشانه‌های روان‌رنجورانه متوجه شد که نشانه می‌تواند حاصل سازشی میان نیروهای متعارض روان باشد؛ سازشی که درعین‌حال برای فرد رنج‌آور است.

نشانه، از این منظر، تاریخی دارد و ممکن است کارکردی هم پیدا کرده باشد.

فرض کنیم کسی هر بار در آستانه‌ی تصمیمی مهم دچار اضطراب شدیدی می‌شود. اضطراب برای او آزاردهنده است، اما بررسی دقیق‌تر شاید نشان دهد که این وضعیت، تصمیم‌گیری را نیز به تعویق می‌اندازد. یا فردی که مدام در رابطه‌هایش احساس ناکامی می‌کند، با وجود شناخت این الگو، دوباره در موقعیتی مشابه قرار می‌گیرد.

از این مثال‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که اضطراب همیشه برای فرار از تصمیم‌گیری است یا تکرار رابطه‌ها لزوما یک علت ناآگاهانه‌ی واحد دارد. هر نشانه باید در تاریخچه‌ی فرد و در نسبت با تجربه‌های او بررسی شود. همچنین نباید نشانه‌های جسمی را بدون ارزیابی لازم، به تعارض‌های روانی نسبت داد.

پرسشی که روان‌کاوی پیش می‌کشد این است: این نشانه در زندگی این فرد مشخص چگونه شکل گرفته و چه چیزی آن را همچنان حفظ می‌کند؟

فهمیدن این کارکرد اهمیت دارد، چون آنچه امروز برای فرد به مشکلی دردناک تبدیل شده، ممکن است در دوره‌ای از زندگی‌اش راهی برای کنارآمدن با تعارضی دشوار بوده باشد.

چرا تجربه‌های دردناک تکرار می‌شوند؟

یکی از پرسش‌های مهم فروید این بود که چرا روان به تجربه‌هایی بازمی‌گردد که برای فرد دردناک‌اند.

او در مقاله‌ی «یادآوری، تکرار و کارکردن بر مقاومت» در سال ۱۹۱۴، به شکلی از تکرار در جریان درمان پرداخت: اینکه فرد به‌جای به‌یادآوردن و بیان بعضی تجربه‌ها، چیزی از آن‌ها را در رفتار و رابطه‌ی خود تکرار می‌کند.

این تکرار می‌تواند در رابطه با درمانگر نیز ظاهر شود. برای مثال، فردی که از قضاوت‌شدن می‌ترسد، ممکن است هنگام صحبت با درمانگر هم نگران باشد که حرف‌هایش چگونه ارزیابی خواهند شد.

فروید در «ورای اصل لذت» در سال ۱۹۲۰ بحث تکرار را گسترش داد. او با پدیده‌هایی روبه‌رو بود که توضیح آن‌ها بر اساس جست‌وجوی لذت یا دوری از رنج دشوار بود؛ از جمله بازگشت تجربه‌های آسیب‌زا در رویاها.

البته تکرار اجباری با هر عادت ناخوشایند یا هر انتخاب اشتباه یکسان نیست. برای شناخت یک تکرار باید دید چه چیزی، تحت چه شرایطی و با چه نسبتی با زندگی روانی فرد دوباره ظاهر می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که دانستن و تغییرکردن از هم فاصله می‌گیرند.

ممکن است بفهمیم چرا رابطه‌ای برایمان آشناست، چرا از طردشدن می‌ترسیم یا چرا در موقعیتی مشخص احساس بی‌ارزشی می‌کنیم. اما این شناخت، به‌تنهایی، الزاما شیوه‌ی رابطه‌برقرارکردن ما را تغییر نمی‌دهد.

چیزی که سال‌ها در تجربه و رابطه‌های ما شکل گرفته، ممکن است برای تغییرکردن به کاری فراتر از رسیدن به یک توضیح نیاز داشته باشد.

در روان‌کاوی با این تکرارها چه می‌کنیم؟

یکی از اصول کار روان‌کاوانه «تداعی آزاد» است. از فرد خواسته می‌شود تا جایی که می‌تواند، آنچه را به ذهنش می‌آید بیان کند؛ حتی اگر بی‌اهمیت، نامربوط، شرم‌آور یا نامناسب به نظر برسد.

در عمل، این کار دشواری‌های زیادی دارد.

ما حرف‌هایمان را انتخاب می‌کنیم، پیش از گفتن اصلاحشان می‌کنیم، برخی چیزها را کنار می‌گذاریم و برای بیان بعضی تجربه‌ها اصلا کلمه‌ای پیدا نمی‌کنیم. گاه نیز در میان گفت‌وگو به موضوعی می‌رسیم که ترجیح می‌دهیم سراغش نرویم.

درمانگر به گفته‌های مراجع گوش می‌دهد و در جریان گفت‌وگو پرسش می‌کند، به موضوعی بازمی‌گردد یا نکته‌ای را برجسته می‌کند. او با معنای آماده‌ای وارد جلسه نمی‌شود که بخواهد روایت مراجع را در آن جا بدهد.

این شیوه‌ی شنیدن اهمیت زیادی دارد. وقتی درمانگر از پیش می‌داند «مشکل اصلی» فرد چیست و قرار است به چه نتیجه‌ای برسد، امکان شنیدن چیزهایی که با انتظار او جور درنمی‌آیند محدود می‌شود.

در کار تحلیلی، ندانستن جایگاه مشخصی دارد. درمانگر دانش و تجربه‌ی حرفه‌ای خود را به کار می‌گیرد، اما پاسخ پرسش‌های مراجع را از پیش در اختیار ندارد.

از سوی دیگر، خودِ گفت‌وگو هم اتفاقی خنثی نیست. اینکه حرفی را به چه کسی می‌زنیم، از او چه انتظاری داریم و از واکنشش چه می‌ترسیم، بر آنچه می‌توانیم بگوییم اثر می‌گذارد.

رابطه‌ی درمانی و آنچه در آن تکرار می‌شود

فروید متوجه شد که احساس‌ها و انتظارهای فرد نسبت به دیگران می‌توانند در رابطه با درمانگر نیز ظاهر شوند. او برای فهم این پدیده از مفهوم «انتقال» استفاده کرد.

کسی که در رابطه‌هایش همواره نگران ترک‌شدن است، ممکن است در رابطه‌ی درمانی هم با چنین نگرانی‌ای روبه‌رو شود. فرد دیگری ممکن است بکوشد درمانگر را راضی نگه دارد، از مخالفت با او بترسد یا انتظار داشته باشد که درمانگر پاسخ همه‌ی پرسش‌هایش را بداند.

البته احساس‌های مراجع نسبت به درمانگر را نمی‌توان یکسره به گذشته نسبت داد. درمانگر نیز فردی واقعی است و رفتار او در شکل‌گرفتن رابطه سهم دارد.

اهمیت انتقال در این است که بخشی از تجربه‌های رابطه‌ای فرد می‌تواند در جریان درمان حضور پیدا کند و موضوع گفت‌وگو شود. آنچه پیش‌تر تنها درباره‌اش حرف می‌زدیم، اکنون ممکن است در خود رابطه نیز قابل بررسی باشد.

این کار به زمان و چارچوبی پایدار نیاز دارد. رابطه‌ای که بتوان در آن درباره‌ی اعتماد، وابستگی، خشم، ناامیدی یا ترس از قضاوت‌شدن صحبت کرد، امکان شناختن جنبه‌هایی از تجربه‌ی فرد را فراهم می‌کند که در روایت‌های از پیش آماده به‌سادگی دیده نمی‌شوند.

اگر می‌خواهیم تغییر کنیم، چرا مقاومت می‌کنیم؟

فروید در تجربه‌ی درمان با تناقض دیگری هم روبه‌رو شد: فردی که برای رهایی از رنجش کمک می‌خواهد، ممکن است در برابر فرایندی که به تغییر منتهی می‌شود مقاومت کند.

این مقاومت همیشه آگاهانه نیست و نمی‌توان آن را با لجبازی یا نخواستن درمان توضیح داد.

برای فهمش باید به یاد بیاوریم که نشانه‌ها و شیوه‌های رفتاری ما، هرچند دردناک، در طول زمان با بخش‌های دیگری از زندگی روانی‌مان پیوند خورده‌اند. تغییردادن آن‌ها می‌تواند تعادلی آشنا را برهم بزند و ما را با تعارض‌هایی روبه‌رو کند که تاکنون راهی برای دورماندن از آن‌ها داشته‌ایم.

مقاومت ممکن است در جریان گفت‌وگو آشکار شود، اما نمی‌توان هر سکوت، فراموشی، غیبت یا تصمیم به توقف درمان را نشانه‌ی مقاومت دانست. معنای چنین اتفاق‌هایی فقط در بستر شرایط و رابطه‌ی درمانی روشن می‌شود.

فروید در مقاله‌ی ۱۹۱۴ خود بر اهمیت «کارکردن بر مقاومت» تاکید کرد. رسیدن به یک شناخت یا شنیدن یک تفسیر، پایان کار نیست. فرد باید فرصت داشته باشد آنچه را دریافته، در جریان درمان دنبال کند و با صورت‌های مختلف تکرار و مقاومتش روبه‌رو شود.

از این منظر، تغییر فرایندی است که در طول زمان و از خلال تجربه شکل می‌گیرد. نمی‌توان آن را به یک لحظه‌ی کشف یا یک توضیح قانع‌کننده فروکاست.

روان‌درمانی تحلیلی چه امکانی فراهم می‌کند؟

روان‌کاوی برای همه‌ی رنج‌ها یک پاسخ یکسان ندارد. مدت و مسیر درمان نیز برای همه قابل پیش‌بینی نیست.

کسی با اضطراب به درمان می‌آید، دیگری با سوگ، تجربه‌ی فقدان یا دشواری در رابطه. فردی هم ممکن است نام مشخصی برای رنجش نداشته باشد و فقط احساس کند چیزی در زندگی‌اش مدام او را به بن‌بست می‌رساند.

در روان‌درمانی تحلیلی، کار از گفتار و تجربه‌ی همان فرد پیش می‌رود. تلاش می‌کنیم بفهمیم نشانه‌ها و تکرارهای او چگونه شکل گرفته‌اند، چه تعارض‌هایی در آن‌ها حضور دارند و چه نسبتی با تاریخچه، میل و رابطه‌هایش پیدا کرده‌اند.

این کار می‌تواند به کاهش رنج و تغییر بعضی الگوهای زندگی کمک کند، اما نتیجه‌ی درمان را نمی‌توان از پیش تعیین کرد.

دانستن درباره‌ی خودمان اهمیت دارد. بااین‌حال، تجربه‌ی روان‌کاوی نشان می‌دهد که شناخت، پرسیدن، گفتن، شنیدن و کارکردن بر آنچه تکرار می‌شود، فرایندی طولانی‌تر و پیچیده‌تر از رسیدن به یک پاسخ هستند.

شاید به همین دلیل است که پرسش «چرا این کار را می‌کنم؟» در روان‌کاوی پایان گفت‌وگو نیست. از همین‌جا می‌شود شروع کرد.


برای مطالعه‌ی بیشتر

زیگموند فروید، یادآوری، تکرار و کارکردن بر مقاومت (۱۹۱۴).

زیگموند فروید، درس‌گفتارهای مقدماتی روان‌کاوی (۱۹۱۶–۱۹۱۷)، به‌ویژه درس‌گفتارهای مربوط به معنای نشانه‌ها، مقاومت و شکل‌گیری نشانه.

زیگموند فروید، ورای اصل لذت (۱۹۲۰).

ژاک لکان، جایگاه حرف در ناآگاه، یا عقل از زمان فروید (۱۹۵۷)، از مجموعه‌ی نوشته‌ها.


برای آشنایی با شیوه‌ی کار من در روان‌درمانی تحلیلی و شرایط جلسات، می‌توانید صفحه‌ی «رویکرد درمانی» را بخوانید.